تبلیغات
جهان ورزشی - مطالب ابر حکایت
جهان ورزشی
اعتباری بی ادعا

درخت گردو

سه شنبه 9 مهر 1392

نویسنده: a ss | طبقه بندی:شعر و حکایت، 

بسمه تعالی

روزی ملا زیر درخت گردو خوابیده بود که ناگهان گردویی به شدت به سرش اصابت کرد و سرش باد کرد. بعد از آن شروع کرد به شکر کردن

مردی از انجا می گذشت وقتی ماجرا را شنید گفت:اینکه دیگر شکر کردن ندارد.

ملا گفت: احمق جان نمی دانی اگر به جای درخت گردو زیر درخت خربزه خوابیده بودم نمیدانم عاقبتم چه بود؟!

نظرات() 

حکایت خواست خدا

یکشنبه 13 مرداد 1392

نویسنده: a ss |

به نام خدا


یكی از زهاد را بیماری عارض شد. شخصی به عیادت او رفت و او را شادمان دید و زبانش را به شكر و ثنا متذكر یافت.

 

گفت: می خواهی كه خدای تعالی تو را شفا دهد؟

 

گفت: نه.

 

گفت: می خواهی به وضع بیماری بمانی؟

 

گفت: نه.

 

گفت: پس چه می خواهی؟

 

گفت: آن را می خواهم كه خدا می خواهد.

نظرات() 

حکایت همسایه فضول

یکشنبه 13 مرداد 1392

نویسنده: a ss | طبقه بندی:شعر و حکایت، 

به نام خدا


زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسباب کشی کردند. روز بعد هنگام صرف صبحانه زن متوجه شد که همسایه اش در حال آویزان کردن رخت های شسته است.

رو به همسرش کرد و گفت: لباس ها را چندان تمیز نشسته است. احتمالا بلد نیست لباس بشوید شاید هم باید پودرش را عوض کند.

مرد هیچ نگفت.مدتی به همین منوال گذشت و هر بار که زن همسایه لباس های شسته را آویزان می کرد، او همان حرف ها را تکرار می کرد.

یک روز با تعجب متوجه شد همسایه لباس های تمیز را روی طناب پهن کرده است به همسرش گفت: یاد گرفته چه طور لباس بشوید.

مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره هایمان را تمیز کردم!

نظرات() 

حکایت بهلول و عطیه خلیفه

یکشنبه 13 مرداد 1392

نویسنده: a ss | طبقه بندی:شعر و حکایت، 

به نام خدا

بهلول و عطیه خلیفه:

روزی هارون الرشید مبلغی به بهلول داد كه آن را در میان فقرا و نیازمندان تقسیم نماید بهلول وجه را گرفت و بعد از لحظه ای به خود خلیفه رد كرد. هارون از علت آن سوال نمود. بهلول جواب داد كه من هر چه فكر كردم از خود خلیفه محتاج تر و فقیر تر كسی نیست. این بود كه من وجه را به خود خلیفه رد كردم . چون می بینم مامورین و گماشتگان تو در دكان ها ایستاده و به ضرب تازیانه مالیات و باج و خراج از مردم می گیرند و در خزانه تو می ریزند و از این جهت دیدم كه احتیاج تو از همه بیشتر است لذا وجه را به شما بر گرداندم.

نظرات() 

حکایت بهلول و صدای پول

جمعه 11 مرداد 1392

نویسنده: a ss | طبقه بندی:شعر و حکایت، 

به نام خدا


حکایت بهلول و صدای پول

                                                         آپلود عکس 

مردی فقیر چشمش به مغازه خوراک پزی افتاد تکه نانی را بالای بخاری که از سر دیگ بلند می شد، می گرفت و می خورد. هنگام رفتن صاحب مغازه گفت: تو از بخار دیگ من استفاده کرده ای، باید پولش را بدهی. مردم جمع شدند و مرد از همه جا درمانده، بهلول را دید و او را به قضاوت دعوت کرد.


 

بهلول به آشپز گفت: این مرد از غذای تو خورده است؟ آشپز گفت: نه ولی از بوی آن استفاده کرده است. بهلول چند سکه نقره از جیبش در آورد و به زمین انداخت و گفت: ای آشپز صدای پول را تحویل بگیر.

 

آشپز با تعجب گفت: این چه قسم پول دادن است؟

 

بهلول گفت: مطابق عدالت است. کسی که بوی غذا را بفروشد در عوض باید صدای پول دریافت کند.



نظرات() 

حکایت بهلول و بهشت

جمعه 11 مرداد 1392

نویسنده: a ss | طبقه بندی:شعر و حکایت، 

 به نام خداوند جان آفرین

حکایت بهلول و بهشت

آپلود عکس

 

هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.

 

آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.

 

به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب

نظرات() 

حکایت بهلول(تیکه در جواب تیکه)

پنجشنبه 10 مرداد 1392

نویسنده: a ss | طبقه بندی:شعر و حکایت، 

بنام خدا

درود بر شما باد


تیکه در جواب تیکه:

رزی وزیر هارون به شوخی به بهلول گفت:مبارک است! خلیفه حکومت گرگها و خنزیرها(خوکها) را به تو واگذار کرد!

بهلول بی درنگ گفت:خودت حکومت مرا فهمیدی و تصدیق کردی.از این به بعد مواظب باش که از اطاعت من سرپیچی نکنی!!!!!!!!!!

حضار از سخن بهلول به خنده افتادند و وزیر شرمنده شد


خیلی وقت ها به جای جواب"خودتی" میشه چیزهای بهتری گفت

نظرات() 

حکایت بهلول(بهلول و امیرکوفه)

پنجشنبه 10 مرداد 1392

نویسنده: a ss | طبقه بندی:شعر و حکایت، 

به نام خداوند جان و خرد

بهلول و امیر کوفه:


اسحق بن محمد بن صباح امیر کوفه بود . زوجه او دختری زایید . امیر از این جهت بسیار محزون وغمگین گردید و از غذا و آب خوردن خودداری نمود . چون بهلول این مطلب را شنید به نزد وی رفتو گفت: ای امیر این ناله و اندوه برای چیست؟
امیر جواب داد من آرزوی اولادی ذکور را داشتم ، متاسفانه زوجه ام دختری آورده است .

بهلولجواب داد : آیا خوش داشتی که به جای این دختر زیبا و تام الاعضاء و صحیح و سالم ، خداوند پسریدیوانه مثل من به تو عطا می کرد ؟
امیر بی اختیار خنده اش گرفت و شکر خدای را به جای آورد و طعام و آب خواست و اجازه داد تامردم برای تبریکو تهنیت به نزد او بیایند .

نظرات() 

حکایت

سه شنبه 8 مرداد 1392

نویسنده: a ss | طبقه بندی:شعر و حکایت، 

به نام خدا

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد.هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباس اندک در سرما نگهبانی می داد

از او پرسید:آیا سردت نیست؟

نگهبان پیر گفت:چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم

پادشاه گفت:من الان داخل قصر میروم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا برایت بیاورند.نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد

اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرما زده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند.در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود:

پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد...

نظرات() 

حکایت بهلول و داروغه بغداد

دوشنبه 7 مرداد 1392

نویسنده: a ss | طبقه بندی:شعر و حکایت، 

به نام خدا


روزی داروغه بغداد در اجتماعی که بهلول در آن حضور داشت، گفت: تاکنون هیچ کس نتوانسته است مرا گول بزند.

 

بهلول گفت: گول زدن تو چندان کاری ندارد، ولی به زحمتش نمی ارزد. داروغه گفت: چون از عهده ات خارج است، این حرف را می زنی و الا مرا گول می زدی.

 

بهلول گفت: حیف که الان کار دارم و الا ثابت می کردم که گول زدنت کاری ندارد. داروغه گفت: حاضری بروی کارت را انجام بدهی و فوری برگردی؟

 

بهلول گفت: بله به شرط آن که از جایت تکان نخوری.

 

داروغه قبول کرد و بهلول رفت و تا چندین ساعت داروغه را معطل کرد و بالاخره بازنگشت.

 

داروغه پس از این معطلی شروع به غر زدن کرد و گفت: این اولین باری است که این دیوانه مرا گول زد.

نظرات() 

حکایت

دوشنبه 7 مرداد 1392

نویسنده: a ss | طبقه بندی:شعر و حکایت، 

 به نام خدا


یاد دارم كه ایام طفولیت ، بسیار عبادت مى كردم و شب را با عبادت به سر مى آوردم . در زهد و پرهیز جدیت داشتم . یك شب در محضر پدرم نشسته بودم و همه شب را بیدار بوده و قرآن مى خواندم ، ولى گروهى در كنار ما خوابیده بودند، حتى بامداد براى نماز صبح برنخاستند. به پدرم گفتم : از این خفتگان یك نفر برخاست تا دور ركعت نماز بجاى آورد، به گونه اى در خواب غفلت فرو رفته اند كه گویى نخوابیده اند بلكه مرده اند.

پدرم به من گفت : عزیزم ! تو نیز اگر خواب باشى بهتر از آن است كه به نكوهش مردم زبان گشایى و به غیبت و ذكر عیب آنها بپردازى .


نبیند مدعى  جز خویشتن را

 

كه دارد پرده پندار در پیش

 

گرت چشم خدا بینى ببخشند

 

نبینى هیچ كس عاجزتر از خویش 


>>حکایتی از سعدی<<


نظرات() 

← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :