تبلیغات
جهان ورزشی - مطالب شعر و حکایت
جهان ورزشی
اعتباری بی ادعا

متن آهنگ ایمان فلاح به نام جانه مار

چهارشنبه 29 آبان 1392

نویسنده: a ss | طبقه بندی:سرگرمی، شعر و حکایت، 

بسمه تعالی


متن آهنگ زیبای ایمان فلاح به نام جانه مار


در ادامه مطلب

ادامه مطلب

نظرات() 

عشق

چهارشنبه 10 مهر 1392

نویسنده: a ss | طبقه بندی:شعر و حکایت، 

عشق یک واژه ی زلال است ، تو باید باشی

قلب من زیر سوال است ، تو باید باشی

فال حافظ زدم آن رند غزلخوان هم گفت...

زندگی بی تو محال است ، تو باید باشی...


لیلا قربانیان

نظرات() 

شعر

چهارشنبه 10 مهر 1392

نویسنده: a ss | طبقه بندی:شعر و حکایت، 

شب سردیست ، دلم دیده تر می خواهد

دل ِ آشفته من از تو خبر می خواهد

قهوه و شعر و خیال ِ تو و این باد خنک

باز لبخند بزن ، قهوه شکر می خواهد

امشب آبستنم از تو غزلی شور انگیز

باخبر باش که این طفل پدر می خواهد

غارتم کرده ای و خنده کنان می گویی

صید دل از کف یک سنگ هنر می خواهد

ترس در جام دلم ریخت، در این راه اگر…؟

یادم آمد سفر عشق جگر می خواهد


<<صفورا یال وردی>>

نظرات() 

قیمت حاکم

سه شنبه 9 مهر 1392

نویسنده: a ss | طبقه بندی:شعر و حکایت، 

روزی ملا به حمام رفته بود اتفاقا حاکم شهر هم برای استحمام آمد حاکم برای اینکه با ملا شوخی کرده باشد رو به او کرد و گفت : ملا قیمت من چقدر است؟

ملا گفت : بیست تومان.

حاکم ناراحت شد و گفت : مردک نادان اینکه تنها قیمت لنگی حمام من است.

ملا هم گفت: منظورم همین بود و الا خودت ارزش نداری!

نظرات() 

درخت گردو

سه شنبه 9 مهر 1392

نویسنده: a ss | طبقه بندی:شعر و حکایت، 

بسمه تعالی

روزی ملا زیر درخت گردو خوابیده بود که ناگهان گردویی به شدت به سرش اصابت کرد و سرش باد کرد. بعد از آن شروع کرد به شکر کردن

مردی از انجا می گذشت وقتی ماجرا را شنید گفت:اینکه دیگر شکر کردن ندارد.

ملا گفت: احمق جان نمی دانی اگر به جای درخت گردو زیر درخت خربزه خوابیده بودم نمیدانم عاقبتم چه بود؟!

نظرات() 

شعر مولانا

دوشنبه 8 مهر 1392

نویسنده: a ss | طبقه بندی:شعر و حکایت، 

بسمعه تعالی

سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش

 

مستانه شد حدیثش پیچیده شد زبانش

گه می‌فتد از این سو گه می‌فتد از آن سو

 

آن کس که مست گردد خود این بود نشانش

چشمش بلای مستان ما را از او مترسان

 

من مستم و نترسم از چوب شحنگانش

ای عشق الله الله سرمست شد شهنشه

 

برجه بگیر زلفش درکش در این میانش

اندیشه‌ای که آید در دل ز یار گوید

 

جان بر سرش فشانم پرزر کنم دهانش

آن روی گلستانش وان بلبل بیانش

 

وان شیوه‌هاش یا رب تا با کیست آنش

این صورتش بهانه‌ست او نور آسمانست

 

بگذر ز نقش و صورت جانش خوشست جانش

دی را بهار بخشد شب را نهار بخشد

 

پس این جهان مرده زنده‌ست از آن جهانش

نظرات() 

ابلیس و فرعون

یکشنبه 7 مهر 1392

نویسنده: a ss | طبقه بندی:شعر و حکایت، 

می گویند ابلیس، زمانی نزد فرعون آمد در حالیکه فرعون خوشه ای انگور در دست داشت و می خورد، ابلیس

به او گفت: آیا هیچکس می تواند این خوشه انگور را به مروارید خوش آب و رنگ مبدل سازد؟

فرعون گفت: نه.

ابلیس با شیوه مخصوص خودش (جادوگری و سحر) آن خوشه انگور را به دانه های مروارید تبدیل کرد.

پس فرعون تعجب کرد و گفت: آفرین بر تو که استاد و ماهری.

ابلیس سیلی ای بر گردن او زد و گفت: مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند، تو با این حماقت چگونه دعوی 
خدایی می کنی؟

نظرات() 

شعر کوتاه

یکشنبه 7 مهر 1392

نویسنده: a ss | طبقه بندی:شعر و حکایت، 

چون بلبل مست راه در بستان یافت
روی گل و جام باده را خندان یافت
آمد به زبان حال در گوشم گفت
دریاب که عمر رفته را نتوان یافت
<<خیام>>

نظرات() 

نـادانـی فـرعـون

دوشنبه 14 مرداد 1392

نویسنده: a ss | طبقه بندی:شعر و حکایت، 

به نام خداوند جان آفرین


ابلیس وقتی نزد فرعون آمد وی خوشه ای انگور در دست داشت و تناول می كرد .

 

ابلیس گفت :هیچكس تواند كه این خوشه انگور تازه را خوشه مروارید خوشاب ساختن ؟

 

فرعون گفت : نه

 

ابلیس به لطایف سحر ، آن خوشه انگور را خوشه مروارید خوشاب ساخت .

 

فرعون بسیار تعجب كرد و گفت : اینت استاد مردی كه تویی !

 

ابلیس سیلیی بر گردن او زد و گفت :

 

مرا با این استادی به بندگی حتی قبول نكردند ، تو با این حماقت ، دعوی خدایی چگونه می كنی ؟؟!!

نظرات() 

شگرد اقتصادی ملانصرالدین

دوشنبه 14 مرداد 1392

نویسنده: a ss | طبقه بندی:شعر و حکایت، 

به نام خدا

ملانصرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد و مردم با نیرنگی، حماقت او را دست می انداختند. دو سکه به او نشان می دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره، اما ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.

 

تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملانصرالدین را آنطور دست می انداختند، ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند، سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند. ملانصرالدین پاسخ داد: ظاهرا حق با شماست، اما اگر سکه طلا را بردارم، دیگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن هایم. شما نمی دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده ام. اگر کاری که می کنی، هوشمندانه باشد، هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند!

نظرات() 

حکایت همسایه فضول

یکشنبه 13 مرداد 1392

نویسنده: a ss | طبقه بندی:شعر و حکایت، 

به نام خدا


زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسباب کشی کردند. روز بعد هنگام صرف صبحانه زن متوجه شد که همسایه اش در حال آویزان کردن رخت های شسته است.

رو به همسرش کرد و گفت: لباس ها را چندان تمیز نشسته است. احتمالا بلد نیست لباس بشوید شاید هم باید پودرش را عوض کند.

مرد هیچ نگفت.مدتی به همین منوال گذشت و هر بار که زن همسایه لباس های شسته را آویزان می کرد، او همان حرف ها را تکرار می کرد.

یک روز با تعجب متوجه شد همسایه لباس های تمیز را روی طناب پهن کرده است به همسرش گفت: یاد گرفته چه طور لباس بشوید.

مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره هایمان را تمیز کردم!

نظرات() 

حکایت خیال خام

یکشنبه 13 مرداد 1392

نویسنده: a ss | طبقه بندی:شعر و حکایت، 

به نام خدا

شخصی در حال تنگدستی و بی پولی به زن خود گفت: اگر بخواهیم فردا شب پلو بخوریم و فردا بروم یک من برنج بگیرم، چه قدر روغن برای آن لازم است؟
زن جواب داد: دومن روغن لازم دارد.
مرد با تعجب گفت: چه طور یک من برنج، دو من روغن می خواهد؟
زن گفت: حالا که ما با خیال پلو می پزیم لااقل بگذار چرب تر بخوریم.

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 3 
  • 1  
  • 2  
  • 3  

← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :